درباره :
صفحه نخست
تماس با نویسنده
عناوین مطالب وبلاگ
اضافه به علاقمندی ها
صفحه خانگی شود
نویسنده
دسته بندی موضوعی
آرشیو
لینک دوستان
اخبار ايران
اخبار ict
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
rss 2.0
لوگوی دوستان

میخواهم بگویم نوشتن هم ترجمه است. برگردان از دل است به زبان. چه بسا سختتر؛ که برگردان ِ نامحسوس است و محسوس به ملموس و گاه بالعکس! همانطور که حین ترجمه یکهو یک لغتی از دل متن بیرون میپرد که هیچ معادلی برایش به دلت نمیچسبد، گاهی برای نوشتن هم هیچ لغتی، هیچ واژه ای نیست؛ یعنی هست اما آن که تو میخواهی نیست، آن چه تو میخواهی را نمیگوید . وسواس هم هست، خیلیها وقت ترجمه دچار وسواس میشوند آنقدر که در خط اول میمانند و به خط دوم نمیرسند. حالا در نوشتن هم همین است. اینکه وسواس بگیری که این که میگویم همان است که هست؟! لغت بهترش کدام است؟! بعد هی اسمش را- اسم حس ات را- را عوض میکنی: غصه را میکنی غم، غم را میکنی درد، درد را میکنی رنج، رنج را میکنی زجر، و آخر هم ترجیح میدهی اصلا چیزی جایش نگذاری، بیرونیاش نکنی، ملموسش نکنی، بگذاری همان جا که در تو هست بماند. گاهی به اجبار ترجمه میکنی؛ ترجمه برایت میشود شغل، آب، نان، رخت، لباس، نان شب، پول آب و برق؛ گاهی هم اصلا به موضوعی که ترجمه میکنی علاقه نداری،گاهی هم اصلا بدت میآید از آن، آنوقت است که دیگر لال میشوی، از کلِ تـِکس حالت بهم میخورد، کاغذها را میگذاری پیش رویت و ذل می زنی به همان جمله اول که ترجمهات، ترجمهاش نمیآید. هرچه پس و پیشش میکنی، هرچه جا به جایش میکنی، نمیشود لعنتی! آنقدر که خسته میشوی، سیگاری آتش میزنی، و وقتی ترجمهی دردت را پیدا نمیکنی، سیگارها میشود ساعتی یکی،ساعتی دوتا و تو همچنان ذل زده ای به متن زندگی لعنتیات که هیچ کاریش نمیشود کرد.
...
داداشی
برای داداشی کارت نفرستادم، به عروسی هم دعوتش نکردم، ولی به او فهماندم می تواند در مراسمی که آخر شب در پارکینگ آپارتمان، بعد از آمدن از تالار می گیریم، شرکت کند. خواهر و برادرها، عروس و دامادها از دیدنش تعجب کردند و به من چشم غره رفتند. همان کت و شلوار بیست سال پیش را پوشیده بود، موهای جوگندمی اش را خوب شانه زده بود و کفش کهنه ی شوهرم مصطفی را که دو ماه پیش به او داده بودم، واکس زده بود و پوشیده بود. یک دسته گل رز قرمز هم آورده بود. دخترم الناز با اکراه او را بوسید و داماد با او دست داد. فامیلهای دور، از زنده بودنش تعجب کرده بودند، بعضی به عمد او را ندیده گرفتند و بعضی هم متلک بارش کردند. خوشبختانه همسر و دخترهایش به این مجلس نیامدند، همان دم تالار خداحافظی کردند و رفتند؛ حدس می زنم می دانستند که داداشی ممکن است به مراسم خصوصی مان آمده باشد. داداشی مثل خیلی از معتادها، سر به تو و منزوی بود. در مراسم با هیچ کس حرف نزد و وقتی دید خواهرها و برادرها با خانواده هایشان زودتر از موعد رفتند، بدون این که نظر دیگران را جلب کند، از مجلس خارج شد. دم در بوسیدمش و از آمدنش تشکر کردم.
فردای عروسی مثل همیشه، پس مانده ی غذاها را جمع کردم و یک شیشه شیرکاکائو خریدم و به طرف آپارتمانش رفتم. نرسیده به آپارتمانش گوشه ای پارک کردم، سم سیانور را با سرنگ به داخل شیرکاکائو تزریق کردم و بعد سوراخ آلومینیومی درِ شیشه ی شیر را ترمیم کردم. وقتی غذاها و شیشه ی شیر را به او می دادم، می دانستم این آخرین باری است که در را پشت سرم قفل می کند.
دو هفته بعد برای شناسایی جسدش به پزشک قانونی رفتم، صورتش تغییر کرده بود، سیاه و متورم بود. گفتم، روی مچ دست راستش جای یک زخم قدیمی هست. دستش را از کشوی سردخانه بیرون آوردند. جای دندانهای هشت سالگی ام را روی پوست او دیدم. جای زخم را بوسیدم. این زخم را خوب می شناختم؛ مجازات پسرک نه ساله ای بود که شیر کاکائو خواهر هشت ساله اش را خورده بود.
نودسالگی مادربزرگ
ماجرا بعد از نودسالگی مادربزرگ شروع شد. یک روز خواهربزرگم متوجه شد که مادربزرگ با یک مرد حرف می زند. در روزهای بعد، نوجوانها و جوانهای خانواده، پنهانی توصیفها و گفت وگوهای اروتیک مادربزرگ را گوش می کردند. مادربزرگ جزئی ترین مسائل را بدون هیچ ابایی بلندبلند بیان می کرد. گاه با مردش دعوا می کرد و اغلب عشق بازی.
پدر و مادر بعد از یک جلسه ی خانوادگی تصمیم گرفتند مادربزرگ را داخل یکی از اتاقها زندانی کنند. مادربزرگ که به اتاق اسباب کشی کرد، جوانها و نوجوانهای خانواده در خدمت گزاری او از هم سبقت می گرفتند و مدام دم در اتاقش فال گوش می ایستادند. پدر و مادر این بار تصمیم گرفتند انباری گوشه ی حیاط را به مادربزرگ بدهند و قرار شد جز مادر، کسی سراغ مادربزرگ نرود و همه از نزدیک شدن به انباری منع شدند.
بعد از چند ماه که تقریباً همه مادربزرگ را فراموش کرده بودیم، یک شب که پدر نبود، با صدای فریاد و نعره های مادربزرگ که خدا و مادرش را صدا می زد، همه به طرف انباری دویدیم. مادر قبل از همه وارد انباری شد و لولای در انباری را از داخل انداخت. مادربزرگ مرتب فریاد می زد: خدا کمکم کن خدا مُردم. ما پشت در انباری ایستاده بودیم و مطمئن بودیم مادربزرگ دارد می میرد. خواهر بزرگم گریه می کرد و برادرم خودش را آماده می کرد تا عمه ام را خبر کند. کم کم فریادهای مادربزرگ به ناله های کش دار تبدیل شد و بالاخره ساکت شد. وقتی مادرم بیرون آمد، برادر بزرگم گفت: مُرد؟ مادرم گفت: نه، زایید.
...
« من اما بیدار بودم. انگار چیزی به من نیش میزد تا بیدار بمانم. نخوابیدم. و پشت پنجره نشستم و به خودم گفتم: دست از آن برمدار، مگذار برود، فراموشش مکن. چیزی خارقالعاده روی داد. شاید آن شب که به تماشای یکی از باغهای حومهی شهر نشسته بودم، مثل دخترکی بودم سه، چهار، یا پنج ساله، موجودی بودم که با زنی که در بزرگسالی به حکم روزگار شده بودم، سخت متفاوت بود. بیتردید کسی را به یاد میآوردم که دیرزمانی بود که از خاطر رفته بود. پیش از آنکه آن « تاریکی زندان » فرود آید. پیش از آنی که دام، بسته شود.
و وقتی به خانهام که آپارتمانی در لندن است، برگشتم، آن با من ماند. آن چه بود که با من ماند؟ کلماتی نبود که شما به کار بردید. احساس کیفیت چیزی بود که شما گفتید. «آن چیز » با شناخت همراه بود، انگار چیزی را به یاد من آورده بودند که پیش از این خوب میشناختمش. اسیر ترس نهفتهی کم مایهای شده بودم که باز هم فراموش میکنم، رهایش میکنم – فراموش میکنم، رها میکنم هرچه در خردسالی بوده بودم. درست مثل همان احساسی بود که وقتی از خواب سنگینی بیدار میشویم به انسان دست میدهد، خوب می دانیم که برای خود، یا برای یکی از دوستان حائز اهمیت است. بیدار که میشویم داریم مبارزه میکنیم بلکه آن خواب، حال و طعم هوای آن خواب، بافت آن خواب را حفظ کنیم. اما بعد از چند دقیقه بیداری، قلمروی آن خواب از میان رفته است، طعم و واقعیت آن در زندگی روزمره و عادی تحلیل رفته است. آنچه برایتان برجا مانده است نوعی ایقان عقلانی است که در قالب کلماتی چند جا گرفته است. مایلید به یاد بیاورید، میکوشید به یاد بیاورید. مجموعهای کلمه دارید که به دوستانتان عرضه کنید، یا برای خود تکرار کنید. اما واقعیت از میانه رفته است، بخار شده است.»
دوریس لسینگ/ برگردان ِ علی اصغر بهرامی/ برنده جایزه نوبل ادبیات 2007/ نشر ماهی
...
What about sunrise
What about rain
What about all the things
That you said we were to gain...
What about killing fields
Is there a time
What about all the things
That you said was yours and mine...
Did you ever stop to notice
All the blood we've shed before
Did you ever stop to notice
The crying Earth the weeping shores?
What have we done to the world
Look what we've done
What about all the peace
That you pledge your only son...
What about flowering fields
Is there a time
What about all the dreams
That you said was yours and mine...
Did you ever stop to notice
All the children dead from war
Did you ever stop to notice
The crying Earth - it's weeping shores?
I used to dream
I used to glance beyond the stars
Now I don't know where we are
Although I know we've drifted far
Hey, what about yesterday
What about the seas
The heavens are falling down
I can't even breathe
What about everything
We're ravaging the seas
What about forest trails
Burnt despite our pleas
What about the holy land
Torn apart by creed
Where did we go wrong
Someone tell me why
What about babies
What about the days
What about all their joy
Do they give a damn
Michael Jackson - Earth song-This is it
حقیقت دارد
تو را دوست دارم
در این باران
می خواستم تو
در انتهای خیابان نشسته
باشی
من عبور کنم
سلام کنم
لبخند تو را در باران
می خواستم
می خواهم
تمام لغاتی را که می دانم برای تو
به دریا بریزم
دوباره متولد شوم
دنیا را ببینم
رنگ کاج را ندانم
نامم را فراموش کنم
دوباره در اینه نگاه کنم
ندانم پیراهن دارم
کلمات دیروز را
امروز نگویم
خانه را برای تو آماده کنم
برای تو یک چمدان بخرم
تو معنی سفر را از من بپرسی
لغات تازه را از دریا صید کنم
لغات را شستشو دهم
آنقدر بمیرم
تا زنده شوم
احمدرضا احمدی
...